از ژولیت بیمزه تا خیارهای خوشمزه

ما آدمها به طور معمول رویا پردازیم ولی عده کمی از ما جرات و شانس آنرا می یابند که رویاهایشان را وارد زندگی واقعی شان بکنند و آنرا تغییر دهند.
...
میگفت: " همه ی آرزویم رسیدن به توست ، حتا اگر بیش از چند روز از عمرمان باقی نمانده باشد، که یک لحظه با تو بودن به همه ی عمر میارزد"... میگفت: "شب که از راه می رسد خیال ات رهایم نمیکند" ... " احساس و خیالم بی قرار بدنبال بوی تو گرداگرد حیاط خانه ات میچرخد"... "زیر درخت بید مجنون در آغوشت فرو میروم و خود را خوشبخترین زن دنیا می یابم ".

 باورم میشود!
باورم میشود چون دوست دارم دنیایم چنین باشد، پر از عشق و شور و جذابیت و هیجان، پر از مهر و امید و شادی ...
دوست دارم در زندگی ام کسی یا چیزی باشد، کسی که به دیدارش بنشینم، بیقرارش شوم، لمس اش کنم، عشق بورزم، کسی که نبودنش مرا نیمه شبها روی پله های حیاط بنشاند تا به آسمان خیره شوم و تا صبحِ فردا ستاره ها را بشمارم، کسی که بودنش مرا از تنهایی ام بیروم بکشد و سر شوق بیآورد، با آن نفس بکشم با آن راه بروم با آن بخوابم با آن بیدار شوم با آن زمین و آسمان را لمس کنم، کسی که با بودنش همه چیز زیباست ، همه چیز زندگی ست ...
...
اما لزوما همه ی آدمها به چیزهایی که دوست دارند برسند، دوست ندارند برسند!
بعضی ها در پی چیزهای دست نیافتنی هستند، چیزهایی که هرگز به آن نرسند، شاید میترسند که با رسیدن همه چیز تمام شود یا چیزی دیگر شروع شود که از عهده اش بر نیایند، شاید میترسند که با رسیدن، به یک آدم معمولی تبدیل شوند شاید میترسند که وقتی رسیدند به اندازه کافی لایق نباشند، شاید میترسند که وقتی رسیدند جرات کافی برای برگشت نداشته باشند...
بدنبال چیزی هستند که از تنهایی درآیند اما تنهاییشان را هم از دست ندهند، هم از تنهایی شان میترسند و هم از دست دادن آن، لاجرم سعی میکنند که تنهایی شان را "یگانگی" جلو دهند، چیزی منحصر بفرد و دست نیافتنی!
گاهی صرفا برای همین خودشان را با دیگران قاطی میکنند که یگانگی شان را، تک بودنشان را، خاص بودنشان را به نمایش بگذارند، نه فقط سعی میکنند مدام از چیزهای ایده آل حرف بزنند و برای خود ایده آل بسازند بلکه سعی میکنند خودشان نیز دست نیافتنی و ایده آل دیده شوند، زیرا به هر حال فرقی نمیکند در باور اینها رسیدن ممکن است پایان همه چیز باشد و همه چیز را خراب بکند!
هنرشان مجذوب کردن دیگران است، ایجاد شیفتگی و بیقراری در دیگران ولی هرگز این جذابیت را فقط برای یک نفر محدود نمیکنند، زیرا هیچوقت اتفاق نخواهد افتاد که یک نفر بتواند برای اینان ایده آل باشد، همه چیزشان باشد ، عشق اینان عشق عمومی است، دلشان دریاست، به ظاهر همه را دوست دارند، ولی در واقع هیچکس را ، حتا خودشان را... شاید این انتقامی ست که اینان از خود و از دیگران میگیرند، انتقام سرخوردگی ها و دلشکستگی ها.
اما تو اگر آدمی"مهر طلب" و دلشکسته باشی هیچکدام از این حرفهای مرا نخواهی فهمید و شیفته و دلباخته اولین نگاه و لبخند اینان خواهی شد، حرفهای مهرآمیزشان چنان شور و شوقی در تو برپا خواهند کرد که گمان خواهی کرد روزگاری نو آغاز شده و حالا دیگر نوبت توست که هدیه آسمانی ات را تحویل بگیری و رنج و اندوه را فراموش کنی!
شاید این هم انتقامی ست که تو از دنیای واقعی خود میگیری که بسوی کسی می روی که دست نیافتنی ست!
...
چند سال پیش به شوق حضور کسی ، کسی که دوست داشتم باورم شود که دوستش دارم و دوستم دارد، در گوشه ایی از حیاط خانه آلاچیقی ساختم که برای همیشه خالی ماند و جز من و رویاهایم کسی زیر آن ننشست، کسی جز من زیر آن شعر و آواز نخواند و کسی جز من ستاره ها را نشمرد و به آواز پرنده ها گوش نداد و لحظه های خیالی دیدار را به انتظار ننشست ...

خانه را که اجاره میدادم "کارن" مستاجرم که زن جوانی بود هرچه بیشتر به آلاچیق نگاه میکرد کمتر میفهمید که چرا این قفس آهنی  را نیمه کاره رها کرده ام... نه جرات کافی داشتم خرابش کنم و نه انگیزه لازم که تکمیل اش کنم.
...
برای یکی دو سال آلاچیقِ عشق همانطور نمیه کاره رها شد، هیچ احساس خوشی را در بیننده ا یجاد نمیکرد، دیگر زنگ زده بود و تبدیل به یک چیز بیقواره شده بود که انگار به زور خود را به گوشه حیاط تحمیل کرده باشد... رها شده بود چون دریافته بودم که واقعیت با رویایی که در سر داشتم یکی نیست ، نه امکان رسیدن به رویایم بود و نه واقعیت چیزی بود که به سادگی تغییر کند ... رهایش کردم ، نیمه کاره ، بی سر انجام .
شاید اگر ساختن این آلاچیق نبود هیچوقت به تفاوت بین یک "حضور عینی" و یک "توهم ذهنی" پی نمیبردم ، مگر آدماها بت ها و بتخانه ها ومعابد را برای چه میسازند، مگر غیر از این است که میخواهند به توهمات ذهنی شان واقعیت عینی ببخشند؟ ولی مگر میتوانند ؟ مگر غیر از این است که نه فقط خیال را به واقعیت تبدیل نمیکنند بلکه واقعیات زندگی را نیز خیالی میکنند ... عشقهای خیالی ، اهداف و آرمانهای خیالی ، باورها و احساسات خیالی ...
وقتی دوباره به خانه ام برگشتم مانده بودم با آلاچیق چه کنم، میتوانستم خرابش کنم و با تکه آهنهایش خیلی چیزهای دیگر بسازم، اما یقینا نه چیزی از روی توهم و خیال، چیزی که با واقعیت در تماس باشد، با خودم گفتم چرا باید دنبال چیزی تحریف شده باشم ؟ یا چرا دنبال چیزی یا کسی باشم که بخاطر آن مجبور شوم خودم را تحریف کنم، تصمیم گرفتم آن احساس لوس و بی مزه ی سرخوردگی از عشق کذایی را که هرچه بود عشق نبود، همانجا توی همان آلاچیق دفن کنم و دنبال چیزهایی باشم که هم خودشان دست یافتنی هستند و هم مرا دست یافتنی میکنند، چیزهایی که میتوانم از آنها انرژی و شور و شوق واقعی بگیرم و به آنها شور و شوق بدهم، سراغ آدمها و چیزهایی بروم که معمولی و دوست داشتنی و خاکی هستند، آدمهایی که از رسیدن و بو کردن و لمس کردن نمی ترسند، آدمهایی که از خطا نمی ترسند، آدمهایی که مثل خود من زمین میخورند و روی خاک می نشینند و گریه میکنند و بلند میشوند و باز راه می روند، آدمهایی با کج و کوله گی های طبیعی ، عین خود طبیعت !
...
آلاچیق را بی آنکه خراب کنم به همان شکلی که بود از گوشه ی دنجِ حیاط به کنار در ورودی خانه بردم، جایی که هر روز میتونستم ببینم اش و همه رهگذران میتوانستند ببینند اش، حتا ابتدا میخواستم ببرم بیرون از خانه، توی پیاده رو، جایی که به آدمهای واقعی نزدیکتر است، به همسایه ها، به رهگذران و دوستان و ... ولی گذاشتمش داخل حیاط کنار در ورودی ولی همه ی ورقهای در ورودی را کندم تا از بیرون هم قابل مشاهده باشد، تصمیم گرفته بودم توی این کلبه ی عشق میوه و سبزی بکارم، یه چیزی شبیه Green House ، گرچه برای اینکار ظاهرا خیلی کوچک بود ولی هر چه بود مفید بود و میشد در آن چند نوع سبزی پرورش داد، هر چه باشد توت فرنگی و نعناع و آویشن و جعفری و غیره چیزهای واقعی و حقیقی هستند، رنگ و بو خاصیت دارند... خیار خیار ... چه خوش بو ست خیار !
...
با افزودن چند ردیف قفسه و خریدن سطل و خاک و بذرع در کمتر از یک هفته اتاقک سبز من روبراه شد و از همان روزهای اول شروع کردم در اینترنت به مطالعه و یادگیری فوت و فنِ کشت و پرورش سبزیجات و مشورت با کسایی که علاقمند به سبزیکاری هستند و استفاده از تجربیات شخصی شان و بخصوص آدمهای دوست داشتنی که ایده هایشان را بی دریغ در یوتیوب و اینترنت در اختیار دیگران میگذارند.

حالا این آلاچیق سبز، بعضی از همسایه ها و رهگذرها را هم سر شوق آورده و باعث آشنایی ها و دوستی های تازه شده، گاهی کنار آلاچیق روی نیمکت سنگی مینشینیم و چایی و قهوه ایی با هم میخوریم و گپی می زنیم و گاهی هم مبادلات کشاورزی میکنیم، گل و گیاهی هدیه میآورند و هدیه میبرند ...