پل چوبی


امشب نشستم این فیلم را دیدم

"روزی که فکر کردی یه چیزی رو از ته دل دوست داری هیچوقت ولش نکن ممکنه دوباره تکرار نشه آدم وقتی تو سن و سال توست فکرمیکنه بازم پیش میاد باید ده پونزده‌ سال بگذره تا بفهمی همون یه بار بوده که حالت دیگه خوب... نمیشه" ...
...
گویا حقیقت چیزی مطلق است، حقیقت چیزی نیست که انسان در تغییر و یا خلق آن بتواند قدمی بردارد یا نقشی ایفا کند، حقیقت چیزی ثابت و مشخص است که آدم آنرا یا پیدا میکند یا گُم ، که معمولا در فرهنگ ما چون آدمی ذاتا خطار است گم میکند و به کژراهه میرود و بعد از کلی آزمون و خطا سرش به سنگ میخورد و تاوان پس میدهد و پشیمان میشود و اگر خوش شانس بوده باشد و خوب تنبیه شده باشد چشم و گوشش باز میشود و مجددا آنرا پیدا میکند و برمیگردد سر منزل اول!
گویا این باور و نگاهیست که نویسنده و کارگردان فیلم به دنیا و زندگی دارد و یا که برای رضایت چنین باورمندانی چنین فیلمی میسازد، انسانهای چنین جهان بینی مدام در حالت گیجی و ابهام و تردید و پشیمانی و گناه و حسرت و افسردگی و تنبیه و تنهایی پرسه میزنند.
در چنین نگاهی به زندگی، آدمی موجودی خلاق و آفرینشگر نیست ، یا صالح است یا خطاکار ، یا رستگار است یا گمراه ، یا شاد است یا غمگین و حقیقت چیزی ست که آدمی یا آن را یا یافته است یا گم کرده است...



چیز تازه ایی در این فیلم ندیدم، گریز از مشکلات- روابط متزلزل- بدگمانی- خطا- فرصتهای از دست رفته- پشیمانی و اندوه و تردید و سرانجام القای حس تنهایی و بیگانگی با خود، بیگانگی با احساس و رویا و آرزوها و گذشته ی خود و خلاصه اینکه آدمی موجودی سرگردان است. حکایت همان حکایت همیشگی ، نگاه همان نگاه همیشگی، دایالوگها همان حرفهای شعارگونه ی آکنده به حسرت - که ای وای کسی درکم نمیکند- نتیجه همانی که از ابتدای فیلم پیداست، فقط مکانها و بهانه ها کمی تغییر کرده اند.
... تا نظر دیگران چه باشد