مجییییییک !

مثل کسی که مار افعی در مقابلش قد کشیده باشد و به چشمانش زل زده باشد و با وژ وژ صدایش او را به درد و مرگ تهدید کرده باشد که اول هراسان جیغ میزند و بعد بهت اش میگیرد و سپس رنگش میپرد و زبانش قفل میکند، اول جیغ زد و بعد بهتش گرفت و رنگش پرید و زبانش قفل کرد ، چنان جیغی زد که من خودم کم مانده بود در جا زهره ترک شوم ، سرمو که برگدوندم دیدم عین یه مجسمه روبروی دیوار ایستاده و تکان نمیخورد ، حدسم درست بود مار دیده بود همان مار بی آزار غیر سمی که گهگاه در باغچه پیدایش میشود ، می آید و چرخی میزند و میترساند و میترسد و می گریزد ... ولی نه ، حدسم درست نبود مار ندیده بود !
...
سه چهار ماه پیش که مجبور شدم ترکیب قسمتی از حیاط خونه را به هم بریزم و کلی گل و گیاه را قطع یا جابجا کنم تا بتونم فضای مورد نیاز برای کارم داشته باشم به بچه ها گفتم قبل از هر چی باید گیاها رو جابجا کنیم و توضیح دادم که گلهای کوچک را طوری بردارند که خاکشان ریخته نشود و بوته ها و گلهای بزرگ را ابتدا کوتاه کنند و سپس دورشان را بکنند و آب بریزند و ساعتی بعد جابجا کنند.
نزدیک ظهر گوشه دیگر حیاط پر از گل و گیاه بود که روی هم تلنبار شده بودند، بعضی ها را در باغچه جا دادیم و بعضی ها را در گلدان و بعضی ها را هم بیرون از خانه و بعضی ها را هم هدیه کردیم به همسایه ها و باقیمانده را هم ریختیم بیرونِ خانه که اگر کسی دوست داشت بردارد و ببرد .
فردای آنروز شروع کردیم به صاف کردن زمین و بیرون ریختن سنگ و خاک اضافی، غروب وقتی که داشتند خاک و آشغالها را بار میزدند چشمم افتاد به یک "بگن ولیا "(Bougainvillea) که قاطی خاکها و آشغالها شده بود ، حدس زدم که باید از انتهای حیاط در آورده باشند ، یک بگن ولیای سفید بود که چند سال پیش خریده و توی حیاط کاشه بودم و دوسه بار هم جایش را عوض کرده بودم که البته هیچوقت گل نداد و بیشتر از یک متر هم رشد نکرد.
بگن ولیا (گل کاغذی) اخلاق خاص خودش را دارد نه زیاد حساس است و نه زیاد بی عار، برایش چندان مهم نیست که کجا باشد، هر جا که باشد باید به جایش عادت کند ، به خاک اش ، به آب و سایه و آفتاب ، عادت که کرد توجه چندانی نیاز ندارد ، زمان میبرد که خودش را با محیط تطبیق دهد، گاهی چند هفته و گاهی چند سال، مثل آدمهای زخم خورده و دیر باور است ، دیر خو میگیرد و اعتماد میکند، اعتماد که کرد قرص و محکم است، رشد میکند و شکوفا میشود و شادی میکند، نباید پاپیچش شد باید گذاشت به حال خودش، از جابجایی خوشش نمی آید ، قاطی میکند و گیج میشود و شایدم افسرده بشود و نه رشد کند و نه گل بدهد و ... شایدم بمیرد.
...
"پیته" را صدا کردم و گفتم :
- میدونی اینی که انداختین توی آشغالا چیه !؟
طبق معمول جوابی نداد ، فقط نگاه کرد ، عادت به جواب ندارد ، فقط میشنود و اجرا میکند مثل اغلب سیاهای مهاجر که نه میپرسند و نه جواب میدهند! وقتی هم میخواهند چیزی بپرسند حتما چیزی میخواهند و فقط وقتی جوابت را میدهند که مطمئن باشند که هیچگونه توهین و توبیخ و سرزنشی تهدیدشان نمیکند.
شاید لحنم کمی تند بود ولی منظورم اصلا این نبود که نباید اونو می کندند ، چون خودم گفته بودم که همه را در بیاورند ولی از اینکه دوباره نکاشته بودنش دلم برایش سوخت و دلتنگش شدم ، برای گل کاغذی که هیچوقت گل نداد و رشد نکرد، رسممان این نبود که یکی بیاید و میهمانمان باشد و نخندد و نخنداند و برود .
باید با یه لحن دیگه باهاش حرف میزدم.
برگن ویلای روی دیوار را نشانش دادم و گفتم : میبینی اون چقدر گل داره! بنظرم اگه اینو دوباره بکاریم یه روزی مثل اون میشه ، نمیشه؟
نگاهی به برگن ویلای روی دیوار که پر از گلهای بنفش است میکند و نگاهی به بوته ی خشکی که روی خاکها افتاده، سرش را پایین میاندازد و لبخند گنگی میزند .
همین لبخند برایم کافی بود!
شاخه را برمیدارم و میگویم : بیا بریم تا نشونت بدهم که این عین همونه ...
شاخه را می گیرم کنار تنه ی گل کاغذی و میگویم : " خوب نگاه کن ! اینا عین هم اند ، بهتره اینو نندازیم بیرون ، بهتره بکاریمش".
باز به برگن ویلای بنفش نگاه میکند و به شاخه خشکی که در دستم است و می گوید :" آره عین هم اند ولی این دیگه خشک شده و مرده ، وقتی هم کندیمش فقط چندتا برگ داشت ، گل هم نداشت !
حتما دیده بودند که برگ و گل نداره و ظاهرا چیز بدرد بخوری نیست و همینجوری درش آورده بودند طوری که ریشه هاشم کنده شده بود.
اما من حس میکردم انگار چیزی به این تکه چوب به ظاهر خشک بدهکارم و او هم چیزی به من بدهکار است و از طرفی میخواستم پیته را کمی متوجه احساس مسئولیت بکنم که بیشتر از اینها مراقب باغچه باشد .- خب الان زمستونه و خیلی از درختا و گلها نیمه خواب و بی حال اند، بهتره اینو ببری و یه جایی بکاری.
این هنوز زنده است!
- ولی این مرده ، ببین ! هیچ برگی نداره ، حتا ریشه هم نداره ...
- ولی روح که داره !
دست خودم نبود نمیخواستم اینو بگم همینجوری از دهنم پرید ، ولی پیته راست میگفت نه برگی داشت و نه ریشه تازه یک روز هم بیرون از خاک بوده ولی به ناچار و ناخودآگاه برای اینکه مغلوبش کنم گفتم روح داره و ادامه دادم " ما باید روحشو برگردونیم تا دوباره زنده بشه ".
داشت از حرف خودم خنده ام میگرفت که دیدم رفت توی فکر و با تعجب گفت : روحشو برگردونیم !؟
چاره ایی نبود آدم وقتی یه غلطی میکنه و میبینه که داره جواب میده نا خودآگاه تا آخرش میره ، نشستم و زانو زدم و رفتم تو فیگور دعا خوندن ...
در حالی که داشت زانو میزد پرسید
- شما میتونی روحشو برگردونی!؟
- همه میتونن ! کار سختی نیست ، من قبلا خیلی روح برگردوندم ، روح ها همه همینجان ، همین دور و برا ... باید دعا بخونیم ... باید از این درخت برگن ویلا هم کمک بگیرم ...
- دعا بخونیم روحش برمیگرده ؟
- برمیگرده ! فقط باید حواسمون باشه که دعای درست بخونیم ، چون اگه یه وقت یه دعای اشتباهی بخونیم اونوقت ممکنه یه روح دیگه مال یه چیزِ دیگه برگرده و کار دستمون بده.
- من می ترسم ، اگه یه وقت "توکولوش" بیاد چی !؟
....
شک نداشتم با اینکه کمی ترسیده بود ولی باورش شده بود که دعاهای من کارساز خواهند بود و روح گل کاغذی روزی برخواهد گشت...
شاخه را در جایی آفتابگیر و جلو دید کاشتیم ، قرار شد من هر روز برایش دعا بخوانم و پیته هم برایش آب بریزد ، ولی چون حدس زدم که ممکن است به هر دلیل پیته نخواد آب بده یا به مرور زمان فراموشش بشه کنارش چند کدو هم کاشتم که حداقل به هوای آنها هم که شده بی آب نمونه ...

***
... نه ، مار نبود! 
بعد از شنیدن جیغ وحشتناکِ پیته، سریع خودم را رسوندم بهش که ببینم چی شده ... بله مار نبود، جوانه ی کوچکی بود که بعد از یک ماه روی تنه گل کاغذی رشد کرده بود، از شدت هیجان و شادی دچار ناباوری شده بودم، چند بار لمسش کردم ، انگار که معجزه ایی رخ داده باشه.
- میبینی پیته !! بالاخره زنده شد من خیلی خوشحالم، باید خیلی ازش مراقبت کنیم تا حسابی بزرگ بشه ، باید هر روز بهش آب بدی ...
ولی پیته همچنان بهت زده بود و از جایش تکان نمیخورد و مرتب زیر لب تکرار میکرد : مجیک ، مجیک ، مجیک ...
ابتدا اصلا متوجه نشدم که منظورش چیه فکر کردم اونم مثل من فقط هیجان زده است ، وقتی که نگاهش کردم فهمیدم که خیلی ترسیده ، ولی از چی !؟... نمیتونستم حدس بزنم از چی تا اینکه با انگشتش به جایی از درخت که جوانه زده بود اشاره کرد و با ترس و هراس گفت : 
- این یه توکولوشه ، نگا کن ! ... چشم داره ، ببین چشاشو ... داره نگاهمون میکنه ، شاخ هم داره ، این روحِ توکولوشه!
هراسی که پیته را فرا گرفته بود منم دست پاچه کرد ... مدتی طول کشید تا چیزهایی را که اون تجسم میکرد منم بتونم ببینم ، دو تا دایره سیاه شبیه دو چشم که جای قطع شاخه های قبلی بودند و یک شاخه کوتاه شده که شبیه دماغ یا شاخ بود و دو شاخه دیگر شبیه دو دست که انگار میخواهند چیزی را بگیرند یا بغل کنند ...
***

چند ماه گذشت و آن روحِ خبیث تبدیل شد به یک پریِ زیبا و شاد و خندان!

هنوزم بعضی وقتا که در حیاط باهمیم و درختا را براندازمیکنیم از سر شیطنت به درخت گل کاغذی اشاره میکنم و به شوخی میگم: میبینی توکولوشمون چقدر خوشگل شده؟ این خوشگلترین توکولوش روی زمین است.
 اونم با شرمی خفیف شروع میکنه به خندیدن ...

ولی من که ته دلم میدونم اون هیچوقت به این آب نمیده !

--------------------------------------------------------------------
پ.ن:
توکولوش موجودی فرا طبیعی است که به باور قدیمی سیاهپوستهای "زولو" که بیشتر در افریقای جنوبی و زیمبابوه و زامبیا ساکن اند دارای جسم و روح است که با خوردن آب میتواند نامرئی شود، قیافه مسخره و سحر کننده ای دارد با یک شاخ کوچک ولی خیلی پرقدرت، بسیار موذی و بد ذات است و میتواند آدمها را گرفتار بیماریهای مختلف بکند یا حتا به قتل برساند. تنها راه خلاصی از شر وی دور کردن وی با طلسم است ...