شومشه خیار

این خیارا یادته !؟ شاید آخرین باری که دیدیشون سی سالِ پیش بود، شایدم بیشتر، آره بیشتر، خیلی بیشتر. بچه بودی که دیدیشون، هر بارم که نگاشون میکردی خنده ات میترکید، یه جورایی خنده دار هم هستند، شکل و فرمشون معمولی نیس، هم دراز و باریک اند و هم پیچ خورده، قد و قواره شان هم عین هم نیست و هر کدومشون یه جوری اند، انگار هر کدومشومون به هر سمتی که خواستن پیچ خوردنو هر شکلی رو که دوست داشتن به همون شکل در اومدن ...
تو از اولش هم از چیزای بیقاعده و نافرم و بیقالب خوشت میومد انگار با دوست داشتن اینجور چیزا خواسته باشی خودتو از قالبها و فرمهای تحمیلی که اذیتت میکردند رها کنی .
یادته اونوقتا در ارومیه کمتر کسی این خیارا رو تحویل میگرفت!؟
اینا رو اصلا تو مهمونی ها و میزای پذیرایی راه نمیدادن و سرسفره های غذا نمی دیدیشون، کسی اینا رو واسه کسی هدیه نمیبرد، حتا بچه های مدرسه هم اینا رو با خودشون به مدرسه نمیاوردن و اگه میاوردن خجالت میکشیدن که جلو دیگرون بخورن، اونروزا موز خوردن تازه داشت مد میشد، مردم تو خیابون موز میخوردنو پز میدادن و پوستشو مینداختن زیر پای دیگرون_ همین موزی که اینجا تو افریقا پولدارا اونو قایمکی میخرن چونکه میوه فقراست، اونروزا آدما دوست داشتن خودشونو مدرن و شیک و شق و رق نشون بدن و تا جایی که ممکن بود از چیزای سنتی و بقول اونروزی ها "چیزای دهاتی" فرار کنن، شایدم واسه همین بود که بعضی ها به اینا میگفتن "خیار کوردی"، حتما یادت هست که تو ارومیه وقتی میخواستن به یه چیزی یا یه رفتاری طعنه بزنن و تحقیرش کنن اونو به کوردا نسبت میدادن، تو هم لابد فکر میکردی که اینا خیلی سفت و زُمُختن که بهشون میگن خیار کوردی ولی بازم وقتی نگاشون میکردی نمیتونستی جلو شادی و خنده ات را بگیری، شایدم واقعا اینارو کوردا میکاشتند، نمیدونم شایدم اصلا اینطور نبوده ولی حتما اون بعضیا بی غرض نبودن وگرنه میتونستن اینارو مثلا به ارمنی ها ربط بدن، ارمنی هم که در ارومیه کم نبود تازه در خیلی جاهای دنیا هم به اینا میگن خیار ارمنی Armenian cucumber حالا خود ارمنی ها به اینا چی میگن نمیدونم، شنیدم اینام یه جور خربزه به حساب میان، حتما درست شنیدم دیگه، هر چی هست زمخت و سخت نیستند خوشبو و خوشرنگ اند میشه اونار رو با پوست خورد، میشه ترشی انداخت ، میشه باهاشون سالادای خیلی خوشمزه درست کرد...
...

حالا از این حرفا بگذریم، این همه خیارای مختلف تو بازار ریخته، واسه چی پا شدی سی جا زنگ زدی و مزارع اطراف پرتوریا را زیرپا گذاشتی و از میوه فروشی ها و سبزی فروشی ها سراغشو گرفتی و آخرشم دنیای اینترنتو زیر و رو کردی و با این اوضاع بی پولی واسه هشت تا دونه تخم که دوتاشم عقیم بودن چهار دلار خرج کردی و دو هفته بیقرار نگاهت را به در دوختی و با کلی سلام و صلوات تخمارو کاشتیو سه ماه زل زدی به خاک و گلدون تا که سبز بشن و گل بدن و میوه بشن که چی !؟ که روزی شش بار بری تماشاشون بکنی و بخندی !؟
پس چرا هیچی نمیگی؟ چرا همه اش میخندی؟ ... خوشحالی مگه نه؟ خوشحالی که بازم اینا رو میبینی ...

نتیجه اخلاقی : با کودک درونتان مهربان باشید بخصوص وقتیکه با چیزای کوچیک شاد میشه و به توسعه کشاورزی هم خدمت میکنه (: