دیر زمانیست که نخوابیده ام



یکی از مواهب افریقایی بودن و بخصوص جنوبی اش این است که آدم کلا از نظر جغرافیایی پرت است ! آدم یه جایی است که از کانون خیلی چیزا خارج است، از کانون خیلی چیزای بیخود و مزخرفی که همه اش میخوان فکر و ذهن آدمو مشغول کنن ، مشغول شعارها ، مشغول عقده ها و کینه ها و حسرتها ، مشغول نصایح و اندرزها ، مشغول دستورات و تعهدات، مشغول رقابت های مضحک سیاسی و از همه بدتر مشغول سلیقه های شخصی و فردی که کی از کی بهتره و بدتر ، یکی از مواهب افریقایی بودن و البته فقط بخش جنوبی اش اینه که آدم از همه کانون های شر و فتنه بین المللی خارج است.
و یکی از مواهب دیگر افریقایی بودن ( و البته باز هم فقط جنوبی) در این است که دسترسی به هیچ یک از این شبکه های فارسی و ایرانی نداری که هی زرت و زرت برات زر بزنن و وجودتو پر از یاس و کینه و خشم و انتقام و پریشانی و بدبینی بکنند ، به مولا راس میگم  وقتی هیچ دسترسی به این جونورا نداری تازه میفهمی که میتونی همه ی چیزای زندگی را بهتر درک کنی و از خیلی چیزا لذت ببری و برای اینکه بگی چی دوست داری اصلا مجبور نیستی که بگی چه کتابایی خوندی و کیا رو میشناسی و دور و برت چندتا مهندس و دکتر و تاجر نشسته اند و کجاها رفتی و کیا رو دیدی ، میتونی خودت باشی ، میتونی هم عاشق چشمان هانیه توسلی بشی و هم با شنیدن آهنگای مرتضی پاشایی با زندگی کمی صمیمی تر باشی ... خلاصه اینکه هم میتونی یکساعت ونیم به موتزارت گوش بدی و هم مجذوب فتحعلیان خان باشی !
... یعنی این همه را گفتم که بگم فتحعلی هم خوبه !؟ .... خوبه دیگه
دست خانم لیلی گلزار درد نکنه با این شعر قشنگش ...  
دیر زمانیست نخوابیده ام... 
با دل بیدار تو را دیده ام 
حال مرا نوبت پرواز شد... 
هر نفسم نقطه آغاز شد 
باور دنیایی دل بسته شد... 
این دل دلسوخته وارسته شد 
ساقی من جام شبم بر گرفت... 
قصه مستی من از سر گرفت 
شب شد و وقت سحر و باده شد... 
ساقی من آمد و آماده شد 
ساز سحر دست نوازش گرفت... 
یاد تو با من سر سازش گرفت 
شبنم عشق است که دم می زند
از تو و از عشق تو دم می زند 
این چه سکوتی است مرا می برد
این چه متاعیست مرا می خرد

این شب و این باور و بار کیست
این دم و این ناله و رفتار کیست 
کیست چنین می بردم سوی دوست
می کشدم هر طرفی بوی دوست 
وای که این عطر حضور تو بود... 
عطر تو شاید ز عبور تو بود 
دیر زمانیست نخوابیده ام... 
با د بیدار تو را دیده ام 
دیر زمانیست نخوابیده ام 
با دلِ بیدار تو را دیده ام 
حال مرا نوبت پرواز شد 
هر نفسم نقطه آغاز شد 
باور دنیایی ِ دل بسته شد 
این دل دلسوخته وارسته شد 
ساقی من جام شبم بر گرفت 
قصه مستی من از سر گرفت 
شب شد و وقت سحر و باده شد 
ساقی من آمد و آماده شد 
ساز سحر دست نوازش گرفت 
یاد تو با من سر سازش گرفت 
شبنم اشک است که نم می زند 
از تو و از یاد تو دم می زند 
این چه سکوتی ست مرا می برد
این چه متاعی ست مرا می خرد 
این شب و این باور و این بار چیست 
این دم و این ناله و رفتار چیست 
کیست چنین می بردم سوی دوست 
می کشدم هر طرفی بوی دوست 
دیر زمانیست نخوابیده ام 
با دلِ بیدار تو را دیده ام
 لیلی گلزار