مردم غیر مجازی



عصر روز سه شنبه بود، رفته بودم نون و ماست بخرم که نون بود و ماست نبود، واسه اینکه آقای سوپری یه وقت شرمنده نشه پیش دستی کردم و گفتم "اشکالی نداره فردا میام ماست میبرم" که با سر رفت تو چشامو گفت :"فردا تعطیلیم، فرداFreedom day است". یه جوری نگام میکرد که انگار باید افسوس میخوردم و خجالت میکشیدم که چرا یادم رفته فردا چه روزی است و چرا تعطیل است .
اصلا آمادگی یه روز تعطیل وسط هفته را نداشتم، برای فردام کلی برنامه کاری چیده بودم، تعطیلی در فرهنگ ما یعنی که بری یه جعبه بیست و چهارتایی آبجو بخری و لنگاتو دراز کنی و از خدا بخوای که تا میتونه اون روز رو کِش بده.
شب شد، نشستم پای فیسبوک و دیدم یه صفحه ای راه افتاده با عنوان " زوما (ریس جمهور) باید برود" با چهارصد و بیست و سه تا لایک، کسی هم توی کامنتها نپرسیده بود که چرا، اصلا بحثی نبود انگار همه موافق بودند که ریس جمهور باید برود و فقط لایک زده بودند، هر کی هم لایک زده بود یا یه اسم مستعار داشت و یا یه عکس مستتر، چهارصد و بیست و سه لایک هم برای خودش عددی است، پیشترها از اینجور چیزا تو فیسبوک ندیده بودم، ندیده بودم که مردم حرفهای سیاسیشونو تو فیسبوک بزنند، لابد همه اش بخاطر اینه که چند وقتی است اینترنت کمی ارزون شده وگرنه مردم اینجا معمولا در مورد دو چیز نه دوست دارند حرف بزنند و نه دوست دارند حرف بشنوند؛ یکی علایق مذهبی و دیگری علایق سیاسی، اونم تو کشور ما که گرانترین مخابرات و اینترنت دنیا را داره و مردم به خاطر همین گرانی با کتک هم وارد اینترنت نمیشن و ترجیح میدن مثل قدیما دور آتیش جمع بشن و گپ بزنند و درددل کنند تا اینکه پول بدهند و بیان تو اینترنت و اسم و عکس خودشونو مستتر کنند.
چهارشنبه شد، روز تعطیل، لنگامُ دراز کرده بودم و داشتم روز تعطیلی رو کش میدادم که یادم افتاد که یادم رفته آبجو بخرم، روز تعطیل آبجو از کجا گیر بیارم !؟ پا شدم رفتم مرکز شهر، بالاخره اونجا جشن ملی بود و جشن هم که بدون آبجو نمیشه، اینجا سه چهار نفر الکی هم که دور هم جمع بشن حتما یه کبابی و شرابی است چه برسه به جشن روز آزادی.
هنوز شش هفت خیابون تا مرکز شهر فاصله داشتم که دیدم خودروهای نظامی خیابونا رو بستن، فوج فوج مردم با رقص و آواز در حال رفتن به "میدان چرچ" بودند و شعار میدادند " زوما باید سرنگون شود" از چند ساختمان بلند هم پارچه های سفید آویزان کرده بودند که رویشان نوشته شده بود " Zuma must fall" ، ستونهای پلیس هم آرام و نگران باطوم بدست ایستاده بودند، معمولا پلیس اینجا فقط در یک مورد نگران و مستاصل میشود آنهم وقتی که مردم خواسته هایشان را با رقص و آواز ابراز کنند، رقص و آواز در فرهنگ افریقایی یعنی خودباوری به پیروزی، یعنی اینکه هیچ چیز جلودار من نیست، هم جشن سالروز دموکراسی بود هم خشم از اوضاع جاری، حیرت انگیز بود انگار که همه مردم پرتوریا در مرکز شهر بودند، دیدن شور و شوق مردم و بخصوص دختر و پسرهای جوان که با شعارها و پلاکاردها و مشتهایشان خواهان تغییر بودند امید به زندگیِ بهتر را صد چندان میکرد، اونقدر هیجان زده بودم که یادم رفت چند تا آبجو خوردم !...اون چهارصدتا لایک بی روح فیسبوکی کجا و این همه آدمِ با روح کجا!؟
آقای ریس جمهور هم سخنرانی اش را کرد و رفت ولی بعید میدونم بعد از انتخابات پیش رو بازهم در مقام ریاست جمهوری سخنرانی بکنند!
شب که برگشتم خونه رفتم سراغ فیسبوک و سراغ همون صفحه و لایکش کردم ولی دلم میخواست یه کامنت بذارم و بنویسم :"آقای ریس جمهور اگر همه کارهاش بد باشه حداقل یه کارش خیلی خوبه و اون اینکه اینترنت را ارزون نمیکنه وگرنه امروز من همه اش می نشستم اینجا کامنت میخوندم و نه میرفتم راهپیمایی و نه آبجو گیرم میومد، امروز مطمئن شدم که زوما سرنگون خواهد شد ولی نه اینجا، در خیابان "!
 .