عمو سبزی فروش

همه اش تقصیر اون خانم هندی بود که مشکل بینایی داشت و تابلو دو متری قالیشویی بالای دیوار را ندید و فقط گلدانهای فلفل را دید که مشغول جابجا کردنشان بودیم و گمان کرد که ما کارمان پرورش گل و گیاه است و با اتومبیلش صاف اومد توی حیاط و بدون اینکه پیاده بشه به گلدونهای"Bishop’s Crown" اشاره کرد و گفت :" وااای اینا چقدر خوشگل اند، اینا یکی چند؟" منم چون میدونستم که هندی جماعت خریدار نیست و الکی میگه و نمیخره خیلی آروم گفتم "یکی بیست رند" که اونم خیلی آروم دست کرد توی کیفش و شصت رند در آورد و با خوشحالی گفت: " سه تا شو میبرم "!
همین شد که از فردای آنروز من و بچه ها کارمان را ول کردیم و مشغول جابجایی الکی گلدونا شدیم، هی اونا رو میبردیم جلو در خونه و هی میاوردیم داخل، تا هر که از خیابون رد میشه ببینه و بخره، هر که هم رد میشد یه نگاه عاشقانه به گلدونا میکرد و یه نگاه متعجبانه به تابلو قالیشویی روی دیوار، ما هم خوشحال بودیم که اینجوری هم گل و گیاهامون تبلیغ میشد و هم تابلوی قالیشویی.
اونروز نه گل و گلدونی فروختیم و نه قالی شستیم اما فرداش، فرداش هم نه فروختیم و نه شستیم ولی پس فرداش، پس فرداش هم نه شستیم نه فروختیم ولی غروبش یه آقای مسن و خوش لباس با یک کیف چرمی اومد توی حیاط‌ که اول فکر کردیم مامور مالیاتی است و بعد فکر کردیم که یک خریدار پولدار است اما نه مامور بود و نه خریدار، مدیر شنبه بازارBoeremark پرتوریا بود و ساکن مجتمع بازنشستگان خیابان خودمون که گویا وجود ما را از طریق همسرش کشف کرده بود، گویا همسرش با هیجان زنانه براش تعریف کرده بود که "...وااای نمیدونی توی اون خونه چه خبر است، اونجا گیاهای عجیب و غریب پرورش میدن و کلی هم مشتری دارند و ...".
آقای مدیر در واقع یک آدم یاب بود، یک آفریکانس متعصب خیرخواه که در بازارچه اش به نیازمندان جا و‌ امکانات میداد تا کسب و کار کنند، آدمهاشو هم به سلیقه خودش انتخاب میکرد، شرط آدم پذیری‌اش هم چند چیز بود: سفید پوست باشی، آفریکانس زبان باشی، هنرمند باشی، کاسب باشی، خوش قول باشی. با اینکه هیچکدومشون به من نمیخورد و با اینکه تاکید داشت کاسبهای دیگر از حالا برای شش ماهِ بعد در بازارچه اش جا رزرو کرده اند دستم را محکم فشرد و گفت : " ... ولی من خیلی خوشحالم میشم که شما از همین شنبه در بازارچه ما مشغول بشی" و سپس یک برگه از کیفش در آورد و امضا کرد و داد دستم و گفت : "بقیه اش را خودت پر کن و شنبه پنج و نیم صبح اونجا باش" و در حالی که داشت از حیاط بیرون میرفت یکی از گلدونها را برداشت و گفت :"من میتونم این فلفل را یادگاری بردارم ؟".
آقای مدیر از اون تیپ آدمها بود که وقتی به نتیجه‌ای میرسند همه شواهد را در تایید نتیجه گیریشون توجیه میکنند، مثلا وقتی گفتم : "... ولی من که سفید پوست نیستم یعنی سفید اروپایی نیستم آسیایی هستم، بیشتر زردم تا سفید" لبخندی زد و گفت :" عجب! ولی هر که تو رو ببینه بدون شک میگه یا اسپانیایی هستی یا پرتقالی" و وقتی گفتم :" یه نگاه به ابروها و گونه هام بکن، من یه ترک هستم و بیشتر شبیه چنگیزخانم تا ماژلان، تازه من اصلا افریکانس هم حرف نمیزنم فقط چند جمله مثل دوستت دارم و اینجور چیزا رو بلدم" گفت:"عجب! ولی انگلیسیت لهجه افریکانس داره، مثل هنرمندای آفریکانسی حرف میزنی که دوست دارند انگلیسی حرف بزنند" و وقتی گفتم :"من اصلا هنرمند هم نیستم هنرمند کسی ست که از راه هنر نون در میاره، کار من یه چیز دیگه است". گفت: "اینروزا نون در آوردن هم خودش نوعی هنر است، ولی بهت قول میدم اونجا در عرض چند ساعت به اندازه یک هفته ات نون در بیاری و ظهر شنبه بیای و بگی که میخوای تا شش ماه قرارداد ببندی" و وقتی گفتم : "اگه فقط شنبه ها کار کنم اونوقت با بقیه روزای هفته ام چه کنم ؟" گفت :" بقیه هفته را برو استراحت کن خوش باش" و وقتی گفتم :"ولی من الانشم خیلی خوشم و اصلا خوشی ام به اینه که میتونم کار کنم" گفت:" مهم نیست آدم کار میکنه یا نه مهم اینه که آدم چقدر پول در میاره..." که دیگه نذاشتم ادامه بده و دستشو فشردم و گفتم "شنبه میام ".
چهار و نیم صبح شنبه سه تایی فلفلها را تو اتومبیل جا دادیم و کمربندها رو بستیم و استارت زدیم به سوی پولدار شدن که متوجه چراغ خطر اتومبیلم شدم که هی چشمک میزد که نرو نرو نرو ، این اتومبیل بیچاره تو این هشت سال هیچوقت زودتر از هفت و هشت بیدار نشده بود از اون بیچاره تر "پیتر" و "قلی" بودند که از شدت سرما سراشونو کرده بودند تو کاپشن همدیگه و میلرزیدند.
پیتر از همون زیر با صدای لرزان پرسید :"ریس تو این سرما کسی هم فلفل میخره" !؟ نه!  کسی هم فلفل نخرید، ولی همه با حیرت نگاهمون میکردن که چطور وسط سرما و زمستون فلفلهامون سبز و پر گل و پر میوه بودند و سرشونو به علامت تحسین تکون میدادند و رد میشدند... تا ظهر سیزده‌ لیوان قهوه و سه‌ لیوان چایی و شش کاسه سوپ داغ و شش‌تا بلال آبپز خوردیم و با دماق های آویزون برگشتیم، فکر کنم هر سه مون سرما خورده باشیم و تا آخر هفته باید استراحت کنیم!

Boeremark = بازار کشاورزان =  Farmers Market