تاکسی - پناهی


برای من یک فیلم معمولی نبود از قبل هم میدونستم که نباید انتظار یک فیلم معمولی را داشته باشم ، فیلمی که نه در شرایط معمولی و نه به دست یه آدم معمولی ساخته میشه چطور ممکن است که معمولی باشه ، نشستم و تماشاش کردم ، دوست داشتم یکساعت و حتا سی ساعت همینجوری بشینم و جعفر پناهی رو ببینم حتا اگر حرفی نمیزد و کاری نمیکرد ، خنده هایش ، بعد از آن همه بیعدالتی و نامهربانی که در حقش شد ، که میتوانست آدمی مثل خیلی های دیگر باشد ولی همان جعفر پناهی ماند، دوست داشتم حنا را در فیلم ببینم همان حنایی که وقتی جایزه جشنواره را میگرفت زیر و زبرم کرد و بغضم ترکید و گریه ام گرفت ، نسرین ستوده را ببینم با آن نگاه و آن لبخند و آن زبان سرخ و دل استوارش،  که سراپا عشق است و زندگی !
مردم تهران و حرفا و مشکلاتشان را، مردمی شگفت انگیز که غیر معمول ترین چیزها برایشان معمولی شده است ، خستگی ها و اندوه هایشان را ، که انگار هیچوقت تمام شدنی نیستند !
...
همراه فیلم با تاکسی پناهی یه دور مجانی هم در خیابانهای تهران زدم که شاید دیگر برای من چنین فرصتی  پیش نیاید !