شراب و نماز

اولین و شاید آخرین دوست دختر مسلمان من ، بی پروا و مهربان و خیال باور بود .
او در پی خدایش بود، که در کوه مرا پیدا کرد و من گریزان از دست در کوه، که به او رسیدم.
او نمازش را میخواند و من شرابم را میخوردم.
دو سال آخری که در ایران بودم همیشه با هم بودیم ، همیشه باهم و بیقرارِ هم، دلتگِ هم ، دیوانه ی هم.
هر پنجشنبه باهم در کوه،
و بقیه روزهای هفته در انتظار روز پنجشنبه، چند ماهی هم در افریقا باهم بودیم ولی چون کوهی نبود که باهم باشیم از هم جدا شدیم .
او بدنبال خدایی رفت که میدانست هست و من دنبال خدایی که میدانستم نیست.
...
هر از چندگاه که هوا بارانی و طوفانی میشه یاد کوه می افتم و به سلامتی او جرعه ای شراب ، شاید او هم گهگاه به سلامتی من یکی دو رکعت نماز میخواند.