روز آشتی

جان و تنم خسته بود، اصلا نفهمیدم دسامبر کی اومد و کی تموم شد، چند بار هم که داشتم تاریخ قبض مشتریهامو می نوشتم با تعجب تذکر دادند که الان در ماه دسامبر هستیم نه ماه نوامبر، با بیتفاوتی نگاهشون میکردم و توی دلم میگفتم "حالا مثلا ماه نوامبر چه فرقی با دسامبر داره" و این چیزی ست که همیشه از آن هراس داشته ام اینکه روزها و ماهها مثل هم باشند و دقایق زندگی بی آنکه ردی از خودشان بگذارند پشت سرهم بیایند و بروند ، چند روز پیش هم که داشتم با یکی قرار ملاقات کاری میگذاشتم با تعجب گفت: "فردا که نمیشه فردا که تعطیل عمومی است " منم خیلی ابلهانه برگشتم و با تعجب گفتم "چه زود یکشنبه شد " ، شنیدم که پشت تلفن خندید و گفت " نه رفیق تو انگار حالت خوب نیست فردا جمعه است نه یکشنبه".
میدونستم که آخر سال دو روز تعطیلی داریم یکی "روز بوکس" و دیگری "روز آشتی" ولی نمیدونستم که آخر سال اینقدر زود رسیده . 
جمعه تعطیل بود _ یه فرصت عالی برای استراحت_ روز "Day of Reconciliation" ، یه چیزی تو مایه های روز آشتی ، روز مصالحه ، روز تجدید دوستی ها و شبیه این حرفا ، حالا معنی دقیق "رِکنسیلیشِن" هر چی باشه زیاد هم مهم نیست ، مهم اینه که حداقل یه روزی داریم که نباید با هم دعوا کنیم و میدونیم که تو اونروز قرار است کسی از کسی نفرت نداشته باشه، قراره همه به هم لبخند بزنن و اگه گذشته ی تلخی با هم دارند فراموشش کنن و اگر هم نمیتونن فراموشش کنن دعواهاشونو بذارن واسه یه روز دیگه و اینم میدونم که معمولا مردم در این روز کار خاصی انجام نمیدن فقط یک روز تعطیل معمولی است که این خودش خیلی خوبه، همینکه مردم کاری به کار هم نداشته باشند و به هم گیر ندن و باعث آزار هم نشن خودش میشه یک روز استثنایی و کمیاب، البته اگه ماندلا نبود میتونست یه روز معمولی نباشه حتا میتونست روزی پر از تنش و خشونت و خونریزی باشه ، قبل از فروپاشی آپارتاید روز جشن بود ، جشن سفیدها، چون یادآور روزی بود که در جنگی خونین که به "نبرد رودخانه خونین" مشهور است سیاهپوستان بومی با تلفات زیاد تسلیم سفیدپوستهای مهاجر اروپایی میشوند_ برای خاکشان میجنگند و میمیرند و مغلوب میشوند_ روزی که همه ساله برای سفیدها روز جشن پیروزی و برای سیاها روز نفرت و خشم و سرشکستگی بود اما ماندلا که به قدرت رسید چون نه اهل انتقام بود و نه اهل تحریف تاریخ ، اینروز را در تقویم حفظ کرد و نامش را گذاشت روز آشتی و تجدید دوستی !
من باید یکی از خوشبخترین آدمهای روی زمین بوده باشم که چند سالی در شهری نفس کشید که "ماندلا" نیز آنجا تنفس میکرد و نیز یکی از خوشبخترین آدمهای روی زمین که در شهری زندگی میکند که روزهای تعطیل اش مردم بیست و چهار ساعت "روزه سکوت" میگیرند. نمیدونم مردم در چنین روزهایی چه کار میکنند که صدایی از شهر به گوش نمیرسه ، توی کوچه که قدم میزنی تمام کوچه را در تصرف باد و پرندگان و درختان میبینی، انگار که سالهاست کسی از آنجا عبور نکرده و قرار نیست تا سالها کسی را آنجا ببینی، انگار که دوروبرت هیچ همسایه ایی نیست، نه صدایی نه ترددی، لابد مردم می نشینن توی خونه ، تلویزیون نگاه میکنند یا که کتاب میخوانند یا که بچه داری میکنند یا که دراز میکشند توی حیاط و تمام روز را به آسمان خیره میشوند، شایدم همه اش در تختخواب باشند شایدم بنشینن پشت لپتابشان و نوشته ها و عکسهای قدیمی شان را مرور کنند، کاری که من کردم، نشستم توی خونه و به سالی که گذشت فکر کردم و به سالهایی که پیشترها گذشته بودند، به خودم، به کسایی که در زندگی ام بودند، به کسایی که در زندگی ام نیستند، به نوشته هایم، به حرفهایی که زده بودم و حرفهایی که نزده بودم ، به کارهای کرده و ناکرده، به رویاهایم، به آنهایی که دیگر رویا نبودند و واقعیت بودند، به آنهایی که در گوشه ایی از جاده زندگی ام جا مانده بودند، به چیزهایی که بدست آورده بودم و چیزهایی که از دست داده بودم، به سایه هایی که مدام همراهم بودند، به صداهایی که مدام در گوشم تکرار میشدند به صورتک هایی که با اخم و لبخند مدام مراقبم بودند تا مبادا خطایی بکنم، به خودم، اینکه چه بودم و دوست داشتم چه باشم ... و به فصل آخر زندگی ام، که ظاهرا باید بدانم که دوست دارم چگونه تمام شود.
خسته بودم ، خیلی خسته ، تازه وقتی که متوجه شدم روز تعطیل است و قرار هست هیچ کاری نکنم احساس کلافگی و خستگی بیشتری کردم، کلافه که باشم خوابم میبرد، همانطور که وقتی زیادی آرامم، تعادلم به هم میخورد و فیوزم میپرد و هر جا که باشم میافتم و میخوابم، گاهی چند دقیقه گاهی چند ساعت ، انگار تنها خواب است که به من آرامش میدهد انگار در خواب با خودم صادقترم و تکلیفم با خودم روشن است، انگار وقتی که در خوابم این من نیستم که خوابم من بیدارم و به خواب یکی دیگر رفته ام یکی مثل همزاد، یکی که خیلی شبیه من است، یکی که من خوب میشناسمش، به خوابش میروم و با رویاهایش همپرواز میشوم و به تماشای زیر و بم های روحی اش می نشینم تا خوب ببینم که ریشه غمها و خستگیهایش کجاست، بیدار که میشوم احساس سبکی میکنم، چون دیگر میدانم چه چیزی را باید تغییر دهم و چه چیزی را باید تحمل کنم، با خودم مهربانتر میشوم انگار که بعد از یک قهر طولانی با خودم آشتی کرده باشم.
بیدار که شدم هنوز ظهر بود ، تا غروب جمعه چند کارتن مجله و روزنامه و کتاب را گذاشتم بیرونِ در، بیشتر از صد هزار آیتم از جمله عکس و پیام و نوشته و طرح و ایده و حساب کتابهایی که هیچوقت نتونسته بودم بستانکار و بدهکارشون با هم میزون کنم برای همیشه از لپتاپم پاک کردم که یه دفعه هاردم از هفتصد گیگ رسید به چهل گیگ، کاری که معمولا با یخچالم میکنم؛ هر از چند گاهی در یخچال را باز میکنم و هر آنچه خوردنی باشد را میخورم و بقیه را میریزم دور و یخچال را از برق میکشم...
خودم را از برق کشیدم !