گوزبری

"گوزبری" را خدا در حیاط ما کاشت.
یه روز به پرندگانش گفت نگذارید این فرزند افریقایی ایرانی تبارمان بیکار بماند و به دنیا و آدمهایش فکر کند و دیوانه شود، بروید و این دانه های گوزبری را در حیاطش پراکنده کنید تا روزها و ماهها و سالها سرش گرم شود.
...
بار اول که دیدم فکر کردم علف هرز است و نه گل خواهد داد و نه میوه ، آبش دادم، خندید و بال و پر گرفت و قد کشید، استواری ساقه اش ، سبزی برگهایش ، خوشبویی گلهایش و شادی اش در آفتاب به هرز بودن نمیخورد، بهار که شد گل داد و تابستان به میوه نشست ، دوستان میوه هایش را خوردند و شاد شدند و خندیدند و خدا و حیاط ما را سپاس گفتند ...


نمیدونم  Gooseberry به فارسی چی میشه!