دم جنباتگ

سعی میکنم بچه خوبی باشم و هر سال نزدیک عید نوروزِ ایران یا دم پاییز خودمان دیوار اتاقمو یه رنگ جدید بزنم و خنزر پنزرهای روی در و دیوار را عوض کنم .
 امروز میخواستم قبل از شروع نقاشی یه عکسی از گلدون دیواریم بگیرم ، تازه داشتم از پشت دوربین به گلدون نگاه میکردم که ناگهان یه دم جنبانک (wagtail) اومد تو کادر دوربینُ نشست رو گلدون، منم سریع ازش عکس گرفتم ولی تا دوربین فلاش زد پرید و یه چرخی تو اتاق زد و نشست رو لبه یکی از گلدونای قفسه کاکاتوسا و گلدونو انداخت و شکست و باز پرید و نشست روی پرده و روی میز و یه استکان را انداخت و برگشت و نشست رو همون گلدون دیواری و منم یه عکس دیگه ازش گرفتم و اونم باز پرید و یه چرخی زد و اینبار یه قاب عکسو از رو دیوار انداخت و دوباره برگشت و نشست رو گلدون و منم باز یه عکس دیگه ازش گرفتم و باز تا فلاش زد پرید و یه چرخی زد و اینبار یه فنجون قهوه را انداخت و یه چرخ دیگه زد و بالش خورد به جا شمعی و بازم اومد نشست رو همون گلدون اولی و منم باز یه عکس دیگه... 

فکر کردم اگه همینجوری پیش بریم که هی من یه عکس بگیرم و اون یه چیزی رو بشکونه بزودی اون صاحب یه آلبوم عکس میشه و من یه خونه پر از ظروف شکسته . زودی چراغها رو خاموش کردم و به غیر از یه پنجره پرده های همه پنجره هارو کشیدمُ دستامو بردم بالا و کیش کردم ، اونم پیامَمو گرفت و صاف پرید طرف نور که با کله محکم خورد به شیشه پنجره که یادم رفته بود بازش کنم و سُر خورد پایین و افتاد توی طاقچه پنجره ، یه لحظه دلم ریخت ولی خوشبختانه چیزیش نشده بود و فقط یه کم مثل خودم شوکه شده بود، رفتم نزدیکش و گفتم: شانس آوردی که پرنده خواری توی مرامم نیست وگرنه حقش بود کبابت میکردم ،

 کاملا معلوم بود که داشت توی دلش کرکر به من میخندید ، مثل همیشه ، مثل هر روز صبح که با فک و فامیلاش میرن ترتیب انجیرا و توت فرنگی ها رو میدن و از توی حیاط کرکر به من میخندن!