پیژامه حضرت یوسف

اسم گل "حسن یوسف" را در ایران هم شنیده بودم ولی هیچوقت سراغش نرفتم ، حتا دوست نداشتم بدانم چه شکلی است، اسمش اذیتم میکرد اسمش برام همردیف با چیزهایی مثل نذری و دعا و فال و طلسم و اینجور چیزهای مذهبی خرافی بود، از اسمش بدم میومد، بوی کهنگی میداد، هیچوقت هم نفهمیدم که معنی حُسن یوسف یعنی چی، از خودم میپرسیدم : آیا یعنی خوبیهای یوسف، یعنی صفات بارز یوسف؟ صفات بارز یوسف که یکی جذابیت سکسی اش بود و دیگری تعبیر خواب، خب این چه ربطی به گل داشت!؟ حدس میزدم که لابد همان آدمهای متعصب مذهبی که معمولا توی هر سوراخی سر میکشند و همه چیز را به نفع خودشون مصادره میکنند اسم این گل را هم مصادره کرده اند، لابد مغزشم شستشو داده اند، همین که اسمشو میشنیدم حس میکردم که انگار یکی میخواد برام کتاب دینی بخونه، از بچگی با شنیدن اسم یوسف تصویری از پسری ترگل ورگل در ذهنم تداعی میشد که پدرش بین او و یازده فرزند دیگرش تبعیض گذاشته بود و در حالی که بچه های دیگرش کون برهنه میگشتند برای وی زیباترین و گرانترین کت و شلوار را تهیه کرده بود، یه پسر لوس و مغرور، واسه اینکه اسمش توی تاریخ بمونه دلِ زلیخا را شکونده بود.
 اینکه بعضی ها می گویند اسم مهم نیست من قبول ندارم اسم خیلی مهم است اسم میتونه تاثیرات متفاوتی روی ذهن آدمها بگذاره بخصوص در مورد آدمهایی مثل من که ذهنشون از بچگی تصویرگراست، البته این تنها دلیل بیگانگی ام از حسن یوسف نبود، آنوقتا در ایران اصلا گلفروشی به معنی امروزیش نبود که آدم بره انواع گلها را از نزدیک ببینه و بشناسه، گلفروشی به مغازه هایی گفته میشد که گلها را دسته دسته میکردند و دورشان نایلون میکشیدند و با روبان سفتشان میکردند و میدادند دست مشتریها که یا ببرند برای خواستگاری یا سر قبر! کمتر کسی از شخصیت گلها خبر داشت، کمتر کسی با گلها زندگی میکرد. کمتر کسی میدانست که گل یک موجود زنده است مثل فرزند مثل همسر مثل رفیق و با هیچ چیز زنده ای نمیتوان بدون شناخت و آگاهی زندگی کرد، باید شناخت و فهمیدش تا بتوان حس اش کرد و دوستش داشت، البته میشه هر روز توی خونه تماشاش کرد، میشه صاحبش بود ، میشه پزشو به دیگرون داد میشه زنده نگهش داشت ولی بدون فهم و درک اش نمیشه باهاش زندگی کرد، نمیشه عاشقش شد.
منم بجای اینکه خروار خروار گل بیارم توی خونه تصمیم گرفتم که هر گلی را که میخرم یا میپسندم در موردش حسابی مطالعه کنم، به شخصیتش احترام بذارم و بشناسمش و گاهی وقتام فرصت بدم که خودش خودشو معرفی کنه، بگه چه خاکی دوست داره، چقدر آب میخواد، سایه دوست داره یا آفتاب. خونه هر کی میرفتم حتما چند دقیقه ای در مورد گلهاش حرف میزدیم، مردم هم چون اصولا دوست دارند فقط در مورد چیزهایی که دارند براشون حرف بزنی گاهی سر ذوق میآمدند و گلدانی هدیه میدادند، گاهی هم اگر سر ذوق نمیآمدند از باغچه شان کش میرفتم. یه روز یکی که خیلی سر ذوق آمده بود یک شاخه از گلی که میگفت اسمش "کولی یس" "Coleus" است کند و داد دستم و گفت: "بذارش توی آب ریشه میده" ، خارجی ها اینجوری اند دیگه میبخشند ولی کم میبخشند مثل ایرانی نیستند که خود گلدان را بدهند و خودشان بی گلدان بمانند... خواندم و شنیدم که "کولی یس" برگهاش خیلی قشنگتر از گلهایش است، میگفتند که در آفتاب و سایه هم رنگ برگهاش تیره تر و روشنتر میشود بعدها فهمیدم که بیش از صد نوع از این گل در رنگها و فرمهای مختلف ثبت شده است و این خیلی برایم هیجان آور بود، میشد به شوق پیدا کردن و دیدن همان صد گل هم که شده خستگی ها را بی خیال شد و حالا حالاها با لبخند زندگی کرد و حداقل روزهایی که مهتاب خانم قهر است و نیست از تنهایی دق نکرد و با چیزی سرگرم شد.  از یک چیز دیگر هم خیلی خوشحال بودم اینکه اسم "کولی یس" فقط یک اسم بود و هیچ حس خاصی را تلقین نمیکرد، هر جا که رفتم و هر جا که دیدم اش "کولی یس" صداش میکردند، کیف میکردم که این خارجی ها اینقدر با کلاس و با سوادند و سر اسم گلها با هم تفاهم دارند.
 
تا اینکه یک روز در یک مجتمع سالمندان* بالکنی دیدم پر از همین گلها، کهکشانی از زیبایی در یک بالکن کوچک! تمامی بالکن پوشیده بود از گلدانهای "کولی یس" طوری که نمیشد کف بالکن را دید. و صاحب آپارتمان خانم بسیارسالمندی که به زحمت راه میرفت، وقتی در را باز کرد پس از سلام به زبان آفریکانس پرسید: چی میخوای؟ به انگلیسی گفتم "چیزی در خانه شماست که من دیوانه اش شده ام و آرزوی دیدنش را دارم"... به نظر آدم شوخ و مهربانی میآمد. بلافاصله گفت: "همیشه یه چیزی هست که ما آدما آرزوشو داریم، ولی رسیدن بهش آسان نیست". مثل آدمهای شاعر و بازیگوش که ذهن شنونده را به حاشیه میبرند ولی خودشان وسط ماجرا میمانند حرف میزد، احساس کردم چیزی میخواهد، پرسیدم : "یعنی شما هم آرزویی دارید؟ خب آرزوی شما الان چیست؟ شاید من بتونم کمکتون کنم" . با لبخند و خونسردی گفت: "ماست ، هوس ماست کرده ام، ماست با طعم توت فرنگی ولی نمیتونم برم بیرون". گفتم : "اول بذا آرزوی شما را برآورده کنیم". رفتم ماست خریدم، هم با طعم توت فرنگی هم با طعم زرد آلو، اولی واسه اون دومی واسه خودم . نشسته بودیم ماستامونو میخوردیم که پرسید : خب نگفتی آرزوی تو چیه ؟ چی رو میخواستی اینجا ببینی؟ گفتم : بالکن شما را، گلهای شما را. گفت : اوهووووم ، پس اومدی که گلهای "یوزفس کلیِ د" Josef’s kleed مرا ببینی". گفتم : نه ! میخوام گلهای "کولی یس" توی بالکن را ببینم و بعد با خودم چند بار تکرار کردم : یوزفس کلی د ، یوزفس کلی د ، یوزفس کلی د ...ای داد بیدا ... من این اسم را قبلا کجا شنیده ام ، "کلی د" به زبان افریکانس یعنی لباس ، بقیه اش هم که میشه همون یوسف خودمون ... با حیرت پرسیدم : یعنی شما به این گلها می گویید یوزفس کلی د ؟ یعنی لباس یوسف !؟ با تعجب گفت : خب آره ، اسمشون همینه دیگه ، مثل کت و لباس یوسف خوشگل اند، مگه تو یوسف را نمیشناسی مگه انجیل نخوندی !؟ یوسف یه کت خوشگل و رنگارنگ داشت که پدرش ...
 ...
از ایران تا افریقا و از افریقا تا هلند انگار همه کت یوسف را میشناختند و دوست داشتند غیر از من!...
 ...

* در "پرتوریا" مجتمع های مسکونی متفاوتی هست ، مجتمع های بازنشستگان ، مجتمع های بازننشستگان ، مجتمع هایی با کلنیک و آرایشگاه و کتابخانه و رستوران، مجتمع های بالای هفتاد سال، مجتمع های زیر سی سال دانشجویی، مجتمع های که نمیشه توی اونا سگ و گربه نگهداشت و مجتمع هایی که میشه توی اونا اسب و بز و آهو و غزال و گورخر دید، مجتمع هایی با سکوریتی و امنیتی در حد پنتاگون و مجتمع های بی در و پیکر، مجتمع هایی با آپارتمانهای شصت هفتاد متری و مجتمع هایی با زمین های چند هکتاری، و مجتمع هایی که نباید صدای موزیک را بلند کرد و مجتمع هایی که میشه تا صبح ودکا خورد و رقصید و غش کرد