نرگس

گفتی از نرگس رعنای من ات هست شکیب
شاهد حال من آن نرگس رعناست که نیست. "خواجو"

پیازهای گل نرگس را یکماه پیش کاشتم ، سبز شدند اما نخندیدند، گفتند بیارمشان توی حیاط که گل بدهند ، باورم نمیشد ، آوردمشان توی بالکن و نشاندمشان بین گلهایی که از سوز و سرما خسته و پژمرده بودند ، به هفت روز نرسید که شروع کردند به لبخند زدن و گل دادن... خیلی در موردشان خوانده بودم ولی باورم نمیشد که در سرما و زمستان هم میشود گل داد و خندید...

نرگس شگفت انگیز است، زیبا و دلفریب، شاد و پر امید!
نرگس گلِ سرما و زمستان است و درست در موسمی که به ظاهر قرار است پژمردگی و خستگی بر فضای زندگی غالب شود سر از خاکِ سرد بیرون میآورد، قد میکشد و گل میدهد و با نگاه و لبخندش به دلخستگی ها و دلمردگی های بیهوده ی زندگی طعنه میزند و در گوش ام میخواند : آهای پاشو! فریب این سرما را نخور، بهار زندگی هر لحظه ممکن است اتفاق بیافتد ...

اینجا، فردا زمستان شروع میشود، درست از ساعت شش و بیست و چهار دقیقه صبح روز بیست و یکم ماه ژوئن. شروع زمستان برایم شادی آور است ، پاییز که میشود بیقراری میکنم به آغاز زمستان ، نه برای اینکه سرما را دوست داشته باشم برای اینکه با آغاز زمستان روزها شروع میکنند به طولانی تر شدن و شوق رسیدنِ بهار جان و دلم را به وجد میآورد و فراموشم میشود که هوا چقدر سرد است ، هرچند که زمستانهای اینجا چندان هم سرد نیست ، سرد هم که باشد به لطف گرمای دلها و صمیمیت نگاهها و لبخندهای بی دریغ مردم اش سریع میگذرد ، درست مثل آنوقتا در تهران که با دوستان دور هم جمع میشدیم تا گرمای گمشده زندگی را شتید که در باهم بودن بازیابیم ، آنوقت ها که در روزهای سرد زندگیِ برای هم نرگس بودیم و خوب میفهمیدیم که همه ما آدمها در زندیگیمان چقدر به آدمهای نرگس گونه احتیاج داریم که در روزهای سرد زندگی مان پیداشوند و بگویند : آهای پاشو فریب این سرما را نخور ...