یخ الماسی

اینجا بهش میگیم "Diamond Frost" ، نمیدانم در فارسی بهش چی میگن ، شاید بگن "یخ الماسی" . اصلا نمیدانم در ایران هم هست یا نه ، اصلا بگو تو چیکار به ایران و فارسی اش داری! الان خود ایرانی ها همه چی رو به خارجی میگن ، مثلا روی شامپوهاشون مینویسن با عصاره "لاوندر"! ، آمدن "اسطوخودوس" خودمون را کردن لاوندر، تصور کن! اسم به اون باعظمتی را که اگه فقط دو بار تو گوش یه نوزاد تکرار کنی از ترس سکته میزنه ، کردن لاوندر!
ولی من دوست دارم اسم فارسی گلهامو بدونم ، وقتی گلهامو به فارسی صدا میکنم احساس میکنم میهمان ایرانی در خانه دارم مثلا "آدیانتوم" را از وقتی "سیاووش" صدا میکنم هوس کرده ام گهگاه در بالکن شاهنامه بخوانم، حال و هوای هر کدومشون هم منو یاد یه شخصیت واقعی میندازه ، مثلا "کالیسیا"ی همیشه بیحالم شبیه رفیق شاعرم است که انگار از همان بچگی اش پنجاه ساله بوده ، یا "دیپلادنیا"ی مغرور و نجیبم که منو یاد دوستی میندازه که بیست سال است بهش میگم بیا با هم دوستتر بشیم بیست سال است میگه "نه من میخوام ازدواج کنم"، یا "سیکلامن" زبان نفهمِ سردرگم ، که هر چه بهش میگم که من و تو هر دو اصل و نسبمون ایرانیست و بیا خوش باشیم بازم اخم میکنه و میگه افریقا را دوست نداره ، خیلی شبیه همسر فراری ام است که منو دوست داره و افریقا را نه . "آگاوِ برگ خنجری" که شبیه هرمز است ، دوست روشنفکرم با کوهی از علم و سواد، ولی اجازه نمیده کسی بهش نزدیک بشه. "آلوکازیا"ی اسرار آمیز و جذابم شبیه "پاتریشیا"س ، دوبار پشت سر هم حالشو بپرسی احساس میکنه توقع ات خیلی بالا رفته. "آزالیا"ی سرخ و سفیدم یک دختر روستایی شاد کردستانی است. " لیمون بالم" که مادربزرگ است ، مادربزرگم همیشه چپق میکشید ولی من دوست دارم احساس کنم همه مادربزرگها بوی "بادرنجبو" میدن. " سِیج " باینکه به فارسی مونث است ولی عین "آقای شبنم" معلم ابتدایی ام است ، تلخ و پر خاصیت، آقای شبنم یه ربع درس میداد و نیم ساعت از زندگی حرف میزد. "ایم پی شن" یا "گل حنا"ی لوسم که شبیه اش خیلی زیاد است. "پرتولکای " آفتاب پرستم، "گازانیا"ی سرخ پوستم و ... ، بعضی از گلها را هم که اصلا به نیت بعضی ها کاشته ام ...
"دایموندفراست" همیشه همین شکلی است ، متین و آرام ، با برگهای سبز و گلهای سفید ، نه بزرگتر از این میشود نه کوچکتر ، نه چاق میشود نه لاغر ، نه شیدایی میداند و نه خستگی ، به چند قطره آب باران و کمی آفتاب راضی است، تابستان و زمستان اش همینی است که هست، سالهاست که روی همین دیوار است با همین خاک و همین گلدان. گاهی شیفته آرامی اش میشوم و گاهی حرصم را در میآورد، از بس که همیشه یکجور و همیشه همینجوری است.
دایموند فراست مرا یاد " پدر توماس " می اندازد ، که نمیدانم باید خفه اش کنم یا بغلش ، پدر توماس که اعتمادش به کارم بیشتر از به خودم است و علاقه عجیبی هم دارد که روزی مرا رستگار کند و حداقل یکبار در حال دعا ببیند. هر سال نزدیک کریسمس که میشود زنگ میزند و میخواهد که فرشهای قدیمی کلیسایش را بشوی ام ، برخلاف همه کشیش ها که از مردم پول جمع میکنند این پول پخش میکند و همیشه دو برابر فاکتور دستمزد میدهد ، هر بار هم که مرا میبیند انگار که فرزند گناهکارش را دیده باشد به جز چین و چروکهای صورتم چیز دیگری در من نمیبیند و هر سال هم میگوید : "نسبت به پارسال پیرتر شدی". امسال هم همین را گفت و من گفتم : "پدر همه نسبت به پارسال پیرتر شدن" بعد عمدا خیره شدم به صورتش که شاید خجالت بکشد و متوجه چین و چروکهای صورت خودش بشود، اما صورتش مثل هلو صاف بود، مثل پارسال، مثل پیرارسال، مثل هر سال ، مثل صورت یک مومن خوشبخت! اینجاست که میخواهم خفه اش کنم و بگم "بی حیا پس تو چرا پیر نمیشی" ولی وقتی دست میکند توی جیبش و صورتحساب را میدهد پشیمان میشوم، وقتی میپرسم که چرا دو برابر میدهد، لبخند میزند و میگوید "از حساب کلیسا میدم" ، اینجاس که میخواهم بغلش کنم ، بخاطر صداقتش.