لطفا تا سال دیگر نمیرید!

میگن اگه درست در لحظه ای که سال تحویل میشه آرزویی بکنی حتما برآورده میشه، منم دیشب درست وسط ثانیه آخر و ثانیه اول آرزو کردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید همونو آرزو کردم، آرزو کردم که لحظه تحویل سال آینده را هم ببینم، سال آینده هم میخوام باز همینو آرزو کنم، حالا نه فقط واسه اینکه بخوام عزراییل را سر کار بذارم بلکه واقعا نمی تونم تا سال دیگه زنده نمونم، به زور هم شده باید بمونم، چون میدونم امسال خیلی چیزا هست که نمیشه ندیدشون.
امروز هم نشستم توی بالکن و به هر کی که منو دوست داره همین آرزو را پیامک کردم. لابد بعضیا میخندن و مسخره میکنن ولی بعدش خواهند فهمید که این بهترین آرزوست، اگر هم نفهمیدن اشکالی نداره همین که اونام تا سال دیگه هستن و من میبینمشون خودش عالیه.
بعد از پیامکها گفتم برم واسه دوستای مجازی فیسبوکی هم آرزو کنم که تا سال دیگه بمونن. اونام که هر سال دریغ از پارسال یا هی کم میشن یا مفقود الاثر، شش هفتام بیشتر نمونده، این چندتام فردا پس فردا یا ازدواج میکنن و میرن پی زندگیشون یا واسه خودشون سیلبریتی میشن و دیگه تحویل ام نمیگیرن.
دوست داشتم علاوه بر این آرزو واسه سال نو یه عکس و یه پیام شیک اینترنت پسند هم بذارم که صفحه موبایلشونو خوشگل کنه، ولی راستش نه روم شد نه دلم اومد، وقتی چیزی حالمو خوش نمیکنه زورکی نمیکنم تو حلق دیگرون، حالم خوش نیست، بیقرارم. هر بار که میام اینترنت صاف میرم سراغ خبرها و هر بارهم دو سه ساعت گرفتار سایتهای خبری میشم، اینروزا – در این چند روز- حتا نیمه های شب هم از خواب بیدار میشم و میرم سراغ خبرها، سراغ ایران، مردم ایران.
همه را میخونم و میبینم و گوش میدم، سطر به سطر، جز به جز، عکسها را، ویدوئو ها را، مقالات و تحلیل ها و مصاحبه ها را و هر چیزی که در مورد روزهای اخیر ایران باشد. میخوانم و میبینم، نگاه میکنم و فکر میکنم، نگاه میکنم به شکافی که بین مردم عادی و روشنفکران ایجاد شده، به غریبگی که بین ایرانی داخل و ایرانی بیرون از ایران افتاده، به ویروس حسادت و بدگمانی که به جان همه افتاده، هم خشمم میگیرد هم بغضم هم گریه ام، هیچوقت حتا تصور هم نکرده بودم که یک ملت، یک کشور، یک مردم، بتواند اینقدر از هم پاشیده و گسسته شود. غمم میگیرد.
اما به این مردم داخل کشور که نگاه میکنم ، به مردمی که دنبال هویت گمشده شان اینبار فارغ از روشنفکر بازیهای شیک و فارغ از امیدهای واهی به ناجی آسمانی و ارتشهای رهایی بخش و تئوریسینهای داخلی و خارجی، جانشان را به کف گرفته اند و همانی را میخواهند که باید بخواهند که همانا اعتراض به چهل سال تحقیر است، غرق در امید و شادی میشوم و صدایی از درونم میگوید: پاشو برو!  برای چه اینجا نشسته ایی؟ نشسته ایی که رفاه و راحتی و فرهنگ مردم اینجا را بزنی تو سر دوستان ایرانی ات ؟ پز آن دموکراسی و آزادی را بدهی که دیگران ساختنش و تو از شانس روزگار سُر خوردی و افتادی وسط سفره شان !؟ پاشو برو ایران! ... امروز عجیب احساس غربت و تنهایی میکنم.
 به خودم میگویم وقتی من اینجوری بی تاب می شم، منی که زندگی ام گره خورده به مردم اینجا و گاهی از اینجایی ها هم اینجایی ترم، منی که خودم را بی خیال و بی تعصب و بی قید و بی تعلق و جهان وطنی می پندارم، پس آنانکه عِرق ملی دارند و وابستگی به آب و خاک و مردم و زادگاهشان و فکر و ذهنشان ایران است و همیشه بوی وطنشان ایران را میدهند چه حالی دارند و این شب ها را چگونه به روز میکنند!؟
...

سال نو برای همگی مبارک ! لطفا تا سال دیگر نمیرید ، چیزهایی خواهیم دید!