گنجیشکای خونه

گرفتاریِ هر روز و هر ساعتم شده ، میان میشینن جلو آینه و ساعتها با هم بازی میکنن ، هم با خودشون هم با اونایی که تو آینه ان ، خسته شدم از بس آینه ها را شستم ، پلاستیک هم دورشون کشیدم بی فایده بود رفتن نشستن رو شیشه جلویی و هی جیک جیک کردن و هی از سر و کول هم بالا رفتن و ریدن رو شیشه ، آخرش تسلیم شدم و گفتم این آینه اصلا مال شما ولی کاش به منم میگفتین که چطور اینقدر شادین ، نمیدونم چی تو کله شونه ، من که از زبون گنجیشکا سر در نمیآرم ، ولی اونقده شاد هستند که آدم کارشو ول کنه و خیره بشه به کار اینا ، یه بار هم یکیشون گیر کرده بود تو ماشین و حواسم نبود ، رفتیم توشهر یه دور با هم زدیم و برگشتیم خونه ، تا شیشه را باز کردم عین برق پرید بیرون ، فکر کردم از شهر و از من ترسیده ولی گویا دلتنگ جفتش شده بود ، پرید و رفت و با جفتش برگشت ، باز نشستن جلو آینه و ...