گل ایشینانتوس

گل ماتیکی !
ایشینانتوس را "نوشی و جوجه هاش" معرفی کردند، البته جوجه هاش باهاش نبودند خودش تنها بود. برام عکسی از گیاهی که خودش بزرگش کرده بود فرستاد و اسمش را پرسید. توی عکس فقط برگهای سبز و براق دیده میشد، گفتم شاید نوعی گل یاس باشد شاید هم نوعی شمشاد. مدتی بعد خودش پیداش کرد و نوشت که اسمش "گل ماتیکی" است، من هم که به ماتیک حساس، رفتم سراغ لینکی که برایم فرستاده بود. عکس گلها را که دیدم کنجکاوی ام گل کرد و رفتم سروقت گلفروشی ها، تقریبا سراغشو از هر چه گلفروشی که در پرتوریا میشناختم گرفتم اما هیچ اثری ازش نبود و هر کسی بهانه ای میآورد، یکی میگفت که اینا دیگه مد نیستند و یکی میگفت که به آب و هوای اینجا سازگار نیست و دیگری میگفت گران است و یکی دیگه هم تا شنید گفت : " آه مادربزرگم " گویا مادربزرگش از اینها داشته. خلاصه از آنها انکار و از من اصرار و پافشاری ، تا می شنیدند که اگر ایشینانتوس پیدا نشود حتما بلایی سر خودم خواهم آورد همه خوشحال میشدند و اسم و شماره تلفنم را میگرفتند که برایم پیدایش کنند. اما واقعیت اینه که من چند ماهی زودتر سراغش رفته بودم، معمولا تولید کننده ها گلها را وقتی وارد بازار میکنند که فصلش رسیده باشد و گیاه در شاداب ترین و جذابترین حالتش باشد که دل مشتری را چنان آب کند که دستش بی اختیار وارد جیبش شود. آخرین گلفروشی که رفتم دورترین گل فروشی بود، یک گلفروشی در شمال پرتوریا که پنجاه شصت کیلومتر از من فاصله دارد و سعی میکنم فقط وقتی آنجا بروم که در آن حوالی مشتری داشته باشم چون بیکار که باشم دل کندن از آن بهشت کوچک برایم خیلی دشوار می شود، به ویژه دیدن صاحبش که تقریبا آخرین بازمانده فرهنگ نسل قدیم هست که هنوز به مشتری به چشم یک میهمان نگاه میکند، اول دست میدهد و بعد قهوه تعارف می کند و بعد بدقت گوش میدهد که دنبال چه هستی، جزو آدمهای کمیاب است که تا اسم گیاهی را می شنود از حرکات صورتش می توان نوع گیاه را هم حدس زد، اصلا صورتش و نگاهش عین یک فرهنگ لغت کار میکند. تنها ایرادش این است که خیلی آفریکانس است و اسم انگلیسی بعضی از گلها را نمیداند و همین هم بهانه خوبی میشود که کلی باهم گفتگو کنیم تا منظور هم را خوب بفهمیم. آن روز تا گفتم که دنبال ایشینانتوس یا همان گل ماتیکی هستم یک خنده تمسخر آمیز پرید روی صورتش و گفت : "آهان اسکینانتوس ، چه گلهای بامزه و خنده داری هم داره ! انگار با آدم حرف میزنند، کم گل میده ولی تا وقتی گل داره میتونی نگاشون کنی و بخندی" بعد ادامه داد "حتما برات پیداش میکنم" و همون موقع رفت سراغ تلفن.
چند هفته بعد کلی پیامک و تلفن از گلفروشی ها داشتم که " آهای بدو بیا که گلت حاضر است". مانده بودم با آن همه سفارش و قولی که داده بودم چه کنم، خجالت میکشیدم که بگم من فقط یدونه از اینا میخوام، آخرشم رفتم از همان گلفروشی شمال پرتوریا خریدم، دیدم دو تا آورده و روی هر دو هم اسممو نوشته، روی ام نشد فقط یکی را بردارم، هر دوتاشو خریدم و یکی را دادم به خواهرم. توی راه که داشتم برمیگشتم یاد یه ماجرا افتادم : یه بار برادرم مقداری "فرانک" فرستاده بود که ببرم بفروشم و تبدیل به ریال بکنم منم رفتم چهار راه استانبول و به هر چه دلار فروش توی پیاده رو دیدم گفتم که دنبال خرید فرانک هستم و تعداد خیلی بالا هم میخوام، میدونستم که همه شان با هم همدست اند و سریع بینشون هو خواهد افتاد که یه نفر دنبال خرید تعداد زیادی فرانک است، بعد از اینکه حسابی هو انداختم رفتم توی یه قهوه خونه و با خیال راحت نشستم چای و املت خوردم و یه ساعت بعد رفتم بالای خیابان فردوسی و به یکی دو تا از دلار فروشها گفتم که مقداری فرانک برای فروش دارم بقیه اش معلومه دیگه هر کدوم یه گوشه از کتمو گرفته بودند و می کشیدند و می گفتند: بفروش به من ، منم تا جایی که میتونستم ناز کردم و قیمت را بالا بردم و فروختم و کلی وجدان پلیدم خوشحال شد... اینبار هم بیچاره گلفروشی های مهربان .

تصمیم گرفتم تا مدتی سراغ گلفروشی ها نروم تا خجالتم فروکش کنه، البته اون حکایت تهران از شیطنت و پدر سوخته بازی بود که نقشه کشیدم و سر آقای دلار فروش کلاه گذاشتم ولی این یکی به مولا فرق میکرد و فقط از روی شوق و هیجان بود. من چه بدونم اینا اینقدر آدمو جدی میگیرن!