جاکاراندا

در کوچه های شهرمان جای فریدون مشیری خالی ست!
بهار که میشود شهرمان یکدست رنگ بنفش به خود میگیرد، یکی دو هفته که از بهار بگذرد کف کوچه ها و خیابانها هم پوشیده از گلهای بنفش میشوند. میگویند درخت "جاکاراندا" را حدود صد و چهل سال پیش تاجری عاشق پیشه از آرژانتین به پرتوریا آورد ، دو درخت آورد و کاشت در حیاط یک مدرسه و دیری نگذشت که به هفت هزار رسیدند و خیابانهای شهر را به تصرف خود درآوردند چنانچه رفته رفته پرتوریا به شهر جاکاراندا معروف شد ، کاری که هیچ سیاستمداری نتوانست با شهرمان بکند و اسمش را تغییر دهد ولی دو درخت و یک دل عاشق چرا!
در کوچه های شهرمان جای عاشقان خالی ست!
آدم حتا اگر نخواهد هم در این کوچه ها عاشق می شود. لابد قدیما خیلی ها زیر این درختان عاشق میشدند، دل می دادند و دل میبردند، آنروزها که سرعت زندگی چنان نبود که آدمها مهتاب را فراموش کنند. آن روزها که عشق هم نیاز بود و هم باور، آنروزها که وقتی دو دلداده دست در دست هم زیر درختان قدم میزدند سایه های اعتماد و احترام تا انتهای کوچه میرفت ، اما این روزها دیگر کمتر کسی فرصت قدم زدن دارد، این روزها دیگر دستمان خالی نیست تا دستی دیگر را بگیرد ، یک دستمان به فرمان اتومبیل است و دست دیگرمان به موبایل ، همه کارهای خیلی مهمتری داریم ، همیشه دیرمان است و باید برویم، این روزها ما بیشتر از آنچه بشنویم دوست داریم شنیده شویم ، بیشتر از آنچه ببینیم دوست داریم دیده شویم ، دیگه حوصله خواندن نداریم همه دوست داریم خوانده شویم . عاشقی حوصله می خواهد ، حوصله برای دیدن ، برای شنیدن ، حس کردن و فهمیدن ، حوصله برای دوست داشته شدن و دوست داشتن. این روزها دیگر کمتر کسی حوصله عاشقی دارد، هر کدوم قلبمونو دو دستی چسبیده ایم که نکند ضربانش یه خرده تغییر کند، این روزها همه عاقل و محتاط شده ایم و کوچه هایمان خلوت و درختان جاکاراندا در حسرت شنیدن یک نجوای عاشقانه !
...

شهرداری هم از چند سال پیش دیگه اجازه کاشت جاکاراندا را نمی دهد ، می گوید : شهرمان دیگر زیادی بنفش شده است ، آخه عاشقی هم شد کار؟ بروید فکر نان و آب باشید!