ساعت خاص


فکر میکنم برای هر کسی یه ساعتی از روز خیلی خاص باشه یه وقتی از روز که آدم با خودش صمیمی تر و مهربونتره مثلا بعضی ها دم غروب را دوست دارند و بعضی ها عاشق اولین پک سیگار بعد از صبحانه اند و بعضی ها لحظات بیداریِ بعد از چرت نیمروز را دوست دارند و بعضی ها وقتی از سرکار به خانه برمیگردند و بعضی هام عاشق سکوت نیمه شب اند.
یادم هست مادرم خلوتی بعد از صبحانه را خیلی دوست داشت ، صبحها که همه را صبحانه می داد و یکی یکی راهی مدرسه و کار میکرد برمیگشت توی آشپزخانه و یک چای تازه دم برای خودش درست میکرد و در یک آرامش و لذت اسرار آمیزی با خودش خلوت می کرد و چای میخورد، آنوقتها این رفتار اسرار آمیز مادر را نمی فهمیدم، بعد ها متوجه شدم که مراقبت و تر و خشک کردن نه نفر چه احساس خوبی و چه حس غروری در مادر ایجاد می کرده و شاید آن چند دقیقه آرامش در خلوتی خانه و نشستن در کنار قوری چای نیز تنها پاداشی بود که به خودش میداد .
من عاشق تاریکی صبح ام عاشق لحظات پیش از طلوع آفتاب ، اگر بعد از طلوع آفتاب بیدار شوم حس مسافری را پیدا میکنم که از قطار جا مانده باشد ، انگار که قرار است من بیدار شوم و همه چیز را نه فقط برای یک روز بلکه برای شروع فصلی از زندگی آماده کنم ، دوست دارم وقتی بیدار میشوم آسمان هنوز تاریک باشد ، دوست دارم شمعی در گوشه ای از اتاق روشن کنم و موزیکی ملایم بگذارم و پنجره ها را باز کنم و خیره شوم به آسمان ، هوا که کمی روشن شد بروم کمی در کوچه قدم بزنم و سپس سراغ گلهایم بروم و با تک تکشان احوالپرسی کنم و کمی ریحان و گشنیز بچینم و برگردم زیر کتری را روشن کنم و سه تا نان لواش بپزم. همیشه سه بهترین عدد است ؛ نان سه تا، استکان چای سه تا ، بشقاب سه تا ، سیب سه تا ، یکی برای خودم یکی برای تو یکی برای مهمان شاید!

گل "ماری گلد" Marigolds  در تاریکی صبح.