خسوف


صحنه بی نظیری بود یک ساعت و نیم نشستم توی سرما و به آسمان خیره شدم، درست  از لحظه ای که ماه ربوده شد تا لحظه ای که مهتاب خانم را پس آوردند . بدون تردید من یکی از خوشبخترین آدما هستم چون که نه قبل از جمعه 27 جولای فوت شدم و نه بعد از ان شب بدنیا آمدم وگرنه آن صحنه را نمیدیدم ، بخصوص که جمعه را همیشه دوست داشته ام ، اوقتی هم که دنیا اومدم روز جمعه بود ، از همون موقع هم سحر خیز بودم چون ساعت شش صبح دنیا اومدم ، سال گاو هم بود ، می گویند متولیدن روز جمعه آدم های عادی هستند، افرادی که در این روز به دنیا می آیند زندگی بسیار ساده و معمولی را پشت سر خواهند گذاشت و به همان زندگی نیز راضی و خرسندند؛ گاویم دیگه !
خوشحالم که تونستم شاهد بزرگترین ماه گرفتگی قرن باشم ، گفته میشه همچین چیزی یکصد سال دیگه طول میکشه تا تکرار بشه ، صد سال دیگه همه مان مرده ایم و هیچ کدوم از ما که الان نفس می کشیم آنموقع نه چیزی میبینیم و نه چیزی می شنویم و نه چیزی احساس میکنیم ، فقط گهگاه کرمها قل قلکمون میدن و شاد میشیم ، صد سال دیگه آدمهای دیگه ای هستند آدمهایی که مثل ماها بی اختیار از نطفه ایی زاده می شوند، زمین می خورند ، بلند میشوند ، قهر می کنند ، آشتی میکنند ، عاشق میشوند ، می جنگند ، ظلم میکنند ، ظلم می بینند ، می خندند و می گریند و میمیرند ، مثل ماها ، مثل هزاران و هزاران آدمهایی که قبل از ما بوده اند.