مادر سر به هوا

... و این اصلا خوب نیست ، اینکه من آنقدر سرگرم و گرفتار باشم که متوجه نشوم که پرنده ای در گلدانِ دیواریِ توی حیاط لانه کرده ، تخم گذاشته ، صاحب جوجه شده و من یک روز صبح با ناله خفیف جوجه ای از خواب بیدار شوم و ببینم که مادرش را صدا میکند و اول صبحی خیلی احمقانه با خودم بگویم : "عجب مادر سر به هوایی ! آخه کدوم مادری در چنین جایی بچه شو اینجوری کون برهنه رها میکنه به امان خدا" !؟
اما جدی تر که فکر میکنم میبینم من هم در این سر به هوایی مقصرم ، همینکه به پرنده ها مهربانی میکنم و آب و دانه میدهم و برایشان سوت میزنم و شعر میخوانم و موسیقی پخش میکنم ، سر به هوایشان میکند، بی خیال و خودمونی میشوند و احساس راحتی و امنیت پیدا میکنند و آن ترس و هوشیاری طبیعی شان را که به اینها می گوید اعتماد نکنند و مراقب خودشان باشند را از بین میبرم .

حالا که جلب اعتماد کرده ام چشام کور و دندم نرم ، باید بنشینم و روزی شش بار با قاشق به این جوجه سوپ بدهم و حسابی مراقبش باشم ، حالا که خواستم پز آدم خوبِ را بدهم و جلب توجه بکنم و ترس دیگران را به اعتماد تبدیل کنم باید پای اعتمادی که بوجود آورده ام بنشینم! وگرنه این عین شیادی است که ادای آدم خوبِ را دربیاورم و دیگران را مجذوب خودم بکنم و بعد رهایشان کنم به حال خودشان ، اگر جرات عاشقی ندارم و نمیتوانم مراقبت کنم بهتر است دلربایی و دلرفریبی نکنم ، شاید یکی آمد و دل بست ، شاید یکی فریب دلربایی و دلفریبی ام را خورد و آمد و در دلم لانه کرد. شاید حتا بهتر است چوبی ، سنگی ، چیزی بردارم و بترسانمشان ، یه کاری بکنم که فراری بشن ، اینجوری حداقل اعتماد نمیکنند و بهتر از خودشون مراقبت میکنند ، اگر نمیتوانم مراقبت کنم بهتر است بگذارم دیگران در نا امنی باشند ، اینجوری امن تر اند !