دلمه دلتنگی


زل زده بودم به گوشی تلفن ، با اینکه میدانستم امشب این تلفن لعنتی زنگ نخواهد زد ، همین دیشب باهاش حرف زده بودم ولی دلتنگی یقه ام را گرفته بود و ول کن نبود ، گفتم پاشم برم بیرون ، برم سینما یا برم خودم رو بندازم توی نایت کلابی ، باری ، بغل یاری ، هر جایی ، جایی که آنقدر صدا باشد که صدای دلتنگی ام را نشنوم . با خودم گفتم " هی فلانی آخرین باری که اینقدر دلتنگ صدای کسی بودی را یادت هست" ؟
به مولا یادم نبود ، اصلا قرار نبود دیگر چیزی یادم باشد ، هزار سال بود که یادم رفته بود دلتنگی چیست ، اصلا دیگر قرار نبود که کسی باشد که وقتی نیست دلتنگش شوم ، اما یکی بود ، آمده بود و همه دلتنگی ها را هم با خودش آورده بود ، یادم نیست کی آمد و از کجا آمد، بود و بیش از خودش دلتنگی اش بود .
میدانستم امشب این تلفن لعنتی زنگ نخواهد زد ، به خودم گفتم این تلفن بی مصرفترین چیزی است که بشر تا به امروز اختراع کرده است.
نصف شبی رفتم نشستم توی حیاط ، تاب نشستن هم نداشتم ، قدم زدم ، تاب قدم زدن هم نداشتم ، رفتم برگ مو چیدم ، دلمه پیچیدم تا به فریب به خود بگویم : حال ما خوب است ، خیلی هم خوب است.... عالی ست!
... ولی تو باور نکن.