و مرگ چیزیست خودآگاه


به باوری ، مرگ چیزیست خودآگاه
تفاهمیست از سر ناچاری ، بین بودن و نبودن
حاصل خستگی بی حاصلِ تکرارها
و تکرارها
و تکرارها
کشف آرامش ابدی در پس  بودن ها
و بودن ها
و بودن ها
وقتی که هر پایانی شیرنتر از آغازی دیگر است
وقتی که با همه ی باورها و رویاهایت درهم شکسته ای
فرو ریخته ای
،
وقتی که به یقین میرسی
که آنچه هست جز این نخواهد بود
وقتی که برای آغازی دیگر ، انگیزه ای نیست
و
از آغاز خود نیز بریده ای ،
نه آغازت را به یاد میآوری و نه به سرانجامی می اندیشی
در دام زمان مچاله میشوی
دیگر چیزی تو را به چیزی پیوند نمیدهد
تو میمانی و یک حس سرگردان
غریب حتا با کالبد خویش
،
به سکون میرسی
در جایی از زمان فراموش میشوی و جا میمانی !

...
دیگر نه تو بجایی تعلق داری و نه جایی به تو
نه نگاه کسی قلبت را می لرزاند و نه نگاهت قلب کسی را
دیگر نه تو گرمای دستی را احساس میکنی
و نه دستی گرمای ترا
...
سنگین است ، بسیار سنگین
کشیدن این جسم بی جان
به ناچار رهایش میکنی ...

زیرا به باوری ؛ مرگ چیزیست خودآگاه !


2/25/12